روایت های زندگی من

روایت چهل و ششم-چرا شاد نیستم

تا تمام شدن فقط 4 فصل دیگر باقیست

یک بهار ،یک تابستان ، یک پاییز ، یک زمستان

ولی با گذشت این سال ها هنوز هخم دغدغه ام این است که چرا پیدا کردن یک رفیق انقدر سخت است

من خسته ام و بی اشتیاق و از بار منفی این کلمات متنفرم که نمیروند از زندگیم

من تنهام و این با هیچ گول زدنی پنهان نمی شود

حیف است که معامله این دنیا یافتن نداشته های معنوی از میان داشته های مادیست

حیف است که درس میخانم تا شغل بهتری تا درامد بهتری تا همسر بهتری تا فرزند بهتری و این میرود تا داشتن یک مزار بهتری در جای بهتری

در حالیکه هیچ کدام فردایم را تضمین نمی کند

هیچ کدام از ته ته دل شادم نمی کند

چرا شاد نیستم.

نویسنده : نگار : ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

روایت 45

داشتن یا نداشتن مساله این است

هرچه آدمیزاد میخواهم بشوم و فکرم فقط داشتن هایم شود ولی نمی شود

اصلا به درک که رفیق 12سال پیش من بود مهم این است که دیگر نیست

اصلا به درک که راحترین راه تحصیل را طی کرد

اصلا به درک که زودتر از من عاشق شد

اصلا به درک که فرزندش پسر است

ولی واقعا به درک؟

نمی دانم چرا آرزوهایم در دستهای دیگری است،نمی دانم که زندگیم از 12 سال پیش یخ زد،نمی دانم که چرا نمی شود ،چرا آن روز که باید نمی رسد

اگر تو خدای من بین من ودل من هستی می دانم که می دانی ...

ولی خواهش

فقط ندان ....فقط کاری کن...که این یخ به نگاه تو آب شود که این خانه به کرم تو عمارت شود ...

کاری کن که روایت های من صاحب عنوان احسن الحال من بشود .

نویسنده : نگار : ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

روایت 44

امشب خیلی عجیب یک دفعه نه گفتم ولی باز نه از جاده مستقیم

یا باید خودم را عذاب دهم یا دیگری را

و من همه سعی ام را میکنم که دومی نشود

ولی وقتی دیگری همه سعیشو میکنه که اولی نشود

منهم داغ میکنم و میزنم زیر کاسه کوزه همه چی

نویسنده : نگار : ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

روایت 43

در رمضان هستم و یک هفته ای تا عید نمانده است

در امتحانات هستم و تا پایانش هنوز کلی مانده است

وسط خواندن بودم که هوس نوشتم در چاه ام امد اره اینجا چاه من است خم می شوم و به عادت مولایم فریاد میزنم

با کلی ذوق و با انگیزه بیشتری شروع کردم ولی پریروز سیلی بدی خوردماشک هایم بی اراده می ریخت و اینبار دلم برای خودم خیلی سوخت

دلم برای خودم خیلی خیلی سوخت

اما مگر تمرین تحمل میگذارد که حتی با وجود دلزدگی ادامه ندهم

شاید به امید عیدیی که درراهست

 

نویسنده : نگار : ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

روایت 42 - بعد از مدت ها

خیلی وقت بود که هوای اینجا به سرم بود ، اما نمی شد مثل خیلی چیزها که اینروزا نمی شود و من خسته ترم از آنکه برای شدنش مثل قدیم ها زمین و آسمان را به هم بدوزم ...

از آغاز سال جدید دیگر کمتر به چیزهای جدید فکر می کنم بیشتر همه ی حواسم به راست و ریس کردن همین چیزهاییست که از دار دنیا دارم ...

دلخوشی هایم کم است ولی با همان ها خوشم ...

مثل سینما رفتن با برادر که این روزها از همه بیشتر نگران اوییم ...

خدایا کمکم کن خودت می دانی که دنیای تو فقط با داشتن یک حال خوب ، یک داخوشی ، یک خبر خوش ،یک اتفاق خوب پیش میرود پس از تو خواهش می کنم به حق ماه شعبانت حالمان  خوب بشود و تو می دانی که از چه می گوییم ...

نویسنده : نگار : ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد