روایت های زندگی من

روایت چهارم - بی حوصلگی

وقتی به وبلاگم سر می زنم وچشمم به مطالب تازه نوشته شده ی وبلاگ های دیگر می افتد حس می کنم چقدر نویسنده اند این دیگران ...چقدر زیبا می نویسند از دلواپسی...از آینده ...از دلخوشی ...

اما من بی حوصله ام این روزاها به شدت ...به غلظت...

بی حوصله ام برای زندگی کردن حتی گفتن از زندگی حتی جواب دادن به پیام های دوستان حتی وقتی طوری رفتار می کنم که کسی نفهمد که بی حوصله ام  راستش هیچ کس هم نمی فهمد فقط می پرسند: نگار  بی حوصله ای ؟.

 

نویسنده : نگار : ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم

روایت سوم - هیس...

هیس... دخترها فریاد نمی زنند فیلمی بود که روز سه شنبه بعدازظهر به دیدنش رفتم سالن سینما کاملا پر بود و دقایق پایانی فیلم نفس ها در سینه حبس شده بود.

این روزا برای پوران درخشنذه خوشحالم ...خوشحالم که این موضوع و ساخته چنین فیلمسازی محبوب ترین فیلم این روزای مردم کشورم  است.

نویسنده : نگار : ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤
Comments نظرات () لینک دائم

روایت دوم - آرزو

"آرزو می کنم که خدا چیزهای خوبی که دارم برایم نگه دارد. "این جمله را امروز از یک هنرمند در یک برنامه تلویزیونی شنیدم.

شاید دل خوشی بزرگی ست این آرزو کردن وشاید یک عادت ست که همیشه آرزوهایمان طلب نداشته هایمان باشد. اما چه خوب است "یا بقول دوست کرد زبان من چه خوش است " که آرزو کنیم گاهی بی تفاوت به نداشته ها فقط برای ماندگاری داشته های خوبمان.

نویسنده : نگار : ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢
Comments نظرات () لینک دائم

روایت یکم-آغاز

همیشه دلم می خواست بنویسم اما جایی که فقط برای خودم باشد جایی که تمرین شود برایم نوشتن جایی که تمرین شود برایم زندگی کردن در همه حال حال بد یا حال خوب.

امروز روز آغاز نوشتنم در این وبلاگ است با حال بد دلتنگی

دلتنگی این روزای جدای از من از زندگی من و از خانواده ی من نیست با ما بیدار می شود با ما غذا می خورد و با ما می خوابد شاید بعدها به ما بیشتر عادت کند. یا ما به او شاید...

نویسنده : نگار : ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/٩
Comments نظرات () لینک دائم