روایت های زندگی من

روایت هشتم - حس دلپذیر

این روزا حس های مختلفی از دوستانم به گوشم می رسد یکی از حس خوش دوران نامزدی یکی از حس خوب آغاز زندگی با همسرش یکی هم تازه این روزاها از حس جدید و غیر قابل توصیف مادر شدنش می گوید .اینطور که می شنوم همه این حس ها دل پذیرند فرقی نمی کند چه آدمی باشی گاهی به این می رسم که دوست داشتن و دوست داشته شدن برای شروع یک زندگی تازه و خانواده ای که بعدتر ها شاید روزی از من شروع شود همان چیزی ست که از من قدرت می طلبد همان چیزی ست که باعث می شود همیشه مسوول باشم مسوول دلخواسته هایم باشم و امیدوارم که درست انجام گیرد که شاید مدیون دلخواسته هایم شوم  .

خواستم با خودم بگویم حس های خوب همیشه خوب است شاید تنها دلخوشی به این زندگی !

نویسنده : نگار : ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

روایت هفتم - خانه امن

همیشه فکر می کردم 25 سالگی خوشایندترین سال زندگی هر انسانی است اما درست حالا که تقریبا یک ساعتی است که 25 سالگی من تمام شده است باید بگویم : نه!

25 سالگی را غمگین تر از هر سن ذیگری گذراندم وقتی زلزله بزرگی خانواده ام را لرزاند نگه دارنده سقف زندگیمان را با خودش برد و من آنجا بود که فهمیدم معمار خانه یمان را از خودمان محکم تر ساخته است .

این روزها بقول نویسنده ای همه خانواده ی من نگه دارنده سقفی هستیم که یک روز فقط دستهای پرقدرت تو... عزیزترینم...پدرم نگه می داشتی...به یادم می آید آن خاطراتی که هنوز برایم رنگ دارد گرچه تو با رفتند همه رنگ ها را بردی .  همیشه کیک تولدم با دستور ویژه تو خریده می شد امشب کسی کیک نخرید شمعی فوت نشد عکسی گرفته نشد وگرنه بغض هفت ماهه ام سیل به راه می انداخت خواستم  بیایم به غار تنهاییم و برای شب به دنیا آمدنم یک آرزو کنم  و آنکه خدا از یادم نبرد تو را بیشتر از همیشه دارم.

از فردا من نگار 26 ساله ام با کلی حس های منفی که برای بهتر شدنش هنوز رویای می سازم ودل به رویاهایم می سپارسم و با یک دنیا خدایا بشود  خدایا بشود  زندگی می کنم شاید و ایمان به جمله عمه جان که دیروز می گفتند "نگار   عمه   آدم اگه از یه پهلو زمین بخوره از پهلو دیگه بلند میشه و ادامه میده"

صبح می شود بیدار می شودم مدتی روی تخت می نشینم هنوز جسمم سالم است روح ام نه اما...می گویند هر صبح یه معجزه است ...به امید زندگی که قراره بسازم برمیخیزم من مسوول هستم شاید بیشتر از گذشته... خدایا بیشتر از همیشه به من فکر کن ...من را به خانه امنم برسان حتی اگه همه پل هایی که به آن می رسد ویران شده باشد.

نویسنده : نگار : ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

روایت ششم- ؟

نمی دونم چرا به من می گوید عوض شدی همیشه دلم می خواست عوض خوب شوم ولی می گوید از آنها دور شدی .کلافه شدم از بس که می گفت ...خوب دلم می خواده حالایم با دلم می خواده چند سال پیشم فرق کرده ...می پذیرم اما چرا آنها نمی پذیرند بقول شازده کوچولو "همیشه ی پای قضیه می لنگه"

 

نویسنده : نگار : ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

روایت پنجم- ذوق

کوچکتر که بودم  فکر کردن به آینده برایم کلی ذوق داشت ... نزدیک شدنم به نگاری که همیشه آرزو داشتم همراه با کلی تشویق و لبخند رضایت دیگران بقولی احساس ذوق مرگی به آدم می داد...

بزرگتر که شدم معادله ها کمی بهم ریخت ... دیگر دو دوتای من به راحتی کوچکی چهارتا نمی شد.

کم کم ذوق جای خودش را به ترس داد... ترس از آینده

تا حالا عبارت "توی ذوقم خورد" را زیاد شنیدم ولی این روزا بیشتر از شنیدن ست حسش می کنم ...واقعا تو ذوقم خورده؟

نویسنده : نگار : ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم