روایت های زندگی من

روایت دهم - اینترنت پر

وقتی آمادن رفتن می شوم برای شروع ترم جدید کمی دورتر از خانه در جایی که قرار است در لابه لای کتاب هایم پیدا کنم آنچه باید بیابم ...

حساب همه چیز را می کنم کلی لباس وغذا و کتاب و در آخر آن بسته شکلات های رنگارنگ هدیه خواهر عزیز دل ...

سکانس آخر خداحافظی ...گریه ...و قول اینکه در اولین تعطیلی بر میگردم .

بالاخره حساب همه چیز غیر از حساب نداشتن اینترنت این می شود مدتی دور بودن از دنیای مجازیم .

نویسنده : نگار : ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

روایت نهم - مهر من

امشب شب تولد توست تو که یکدفعه از آسمان برای من افتادی و لحظات غمگین  تنهاییم را رنگ دادی . همه حسرتم این است که کاش زودتر تو را می شناختم  اما من با کمک تو به این زندگی جان دوباره خواهم داد به قول فریدون مشیری:

"تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است."

 

خوشحالم که فصل عاشقانه ها با تولد تو آغاز می شود مهر من.

نویسنده : نگار : ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم