روایت های زندگی من

روایت پانزدهم -پادشاه زندگی من

دلم نیامد که به پاییز نگویم خداحافظت...

فصل عاشقانه هایم به سرانجام رسید اما من هنوز عاشق نشدم برای عاشقی چه لازم است نمی دانم شاید اگر میدانستم حالا عاشق بودم...

امشب باید سالروز به دنیا آمدنت را تبریک می گفتم پدرم اما حکمت خدا بر این بود تا نبینمت ...نبوسمت ...صدای مهربانت نشنوم وقتی میخواستی به من بفهمانی که برای من کادو لازم نیست اما من همیشه میخواستم به تو بگویم حرفهای اینطوری نزن خوشم نمی آید اما خدا چه خوشم بیاد و چه نیاید دستهای گرمت را از بین دستهای همیشه سردم کشید...

آنقدری وقت گیرم نیامد که برایت دختری کنم شاید چون میگفتم هنوز وقت هست...برایت از زمین عشق میفرستم پادشاه زندگیم...بابا

نویسنده : نگار : ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

روایت چهاردهم -بعد از یک ماه

روزی که آخرین مطلبم را نوشتم میدانستم ماه پر کاری را در پیش دارم  برای امتحان برای کم کاری برای خیلی چیزها غر زدم و رفتم و حالا یک ماه گذشته است هنوز خستگی امتحان آخر که دیروز برگزار شد در وجودم باقیست اما دیروز جور دیگری سخت بود روز خداحافظی با دوستانم و امروز سخت تر روز خداحافظی با مادر که یک هفته ای مهمان خانه تنهایی من بود ولی بیشتر او میزبان بود تا من...

با اینکه دلم میخواهد این روزهای درسی و دوری و تنهایی زودتر تمام شود ولی مطمئنم که دلم برای این روزها تنگ تنگ خواهد شد و شاید همه اینها خاطراتی شود که روزی برای کسی که حرفهایم را برایش نگه داشته ام بگویم و او وسط حرفهایم حتما می گوید که آن روزها کجا بود و من حتما خواهم پرسید که تو واقعا کجا بودی؟

نویسنده : نگار : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم