روایت های زندگی من

روایت بیست و دوم-ممنونم رفقا

از اینکه توانستم دوست های خوبی پیدا کنم خوشحالم ولی یک چیز را این روزها مطمئنم که ادامه دوستی فقط به کم کردن انتظارات ممکن است ...به هر حال داشتن رفیق به معنی تنها نبودن نیست لااقل در مورد من اینطورست من باید برای گذران این مدت با این آدم ها و دنیایشان کنار بیایم اما خودم میدانم که وابسته نباید شوم ...شاید بعدها از هم یادی کنیم و من تنها سعی ام این است که این یاد محترم باشد.

مدیون زحمت والدین بی نظیرم هستم که امکان محترم ماندن را برایم در این شهر محیا ساختند وبرای این احساس دینم دیگر دل زدگی کافیست ...باید برخیزم تا تصمیماتم فقط یک شور سال نویی نماند باید فراتر روم به خودم قول دادم تا قدر روزهایم را بدانم تا بعدا دیگر شرمنده وبدهکار لااقل خودم نمانم...

ممنونم رفقای شهر دورم ...ممنونم که من را دوباره جان دادید...ممنونم که من را هرروز بیشتر به خودم بر میگردانید ...شماها تجربه های روزهای فراموش نشدنی من هستید...ممنونم که من را به مبارزه دعوتمی کنید...از خدا میخواهم که هر روز سرسخت تر و امیدوارترتان کند چرا که شما آینه ی مقابل چشمان منید.

نویسنده : نگار : ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روایت بیست و یکم-آخر فروردین

گفتم بیام و چیزی بنویسم این اخر فروردین نودوسه که دیگر تکرار نمی شود...بنویسم این روزها که میخواهم بخوانم درسم را جدی تر اما...وچقدر دوست جان من به یک معجزه کوچک شاید احتیاج دارد ...وچقدر خوشحالیم و در ضمن نگران یک جابجایی بزرگ ...

اما هنوز هم خیلی از عادت های به نظر خودم بد گذشته آزارم میدهد من چشم انتظار تو هستم حتی از روی بالکن خانه ام  شهر باتو بودن خانه باتو بودن را میبینم به دوست جانم گفتم این منظره تحقق آرزوهای من است و هر دوی ما کلی ذوق کردیم...این روزها خیلی از این دنیا میترسم  ولی مطمئنم که با تو جوری دیگر می شود تو که می آیی و رنگ می پاشی به لحظه های من...

نویسنده : نگار : ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روایت بیستم - شغل

امشب همه آدمهایی که شغل دارند اماده میشوند که فردا اولین روز کاریشان را شروع کنند ...

وقتی امشب داشتم با مادر راجع به حساب و کتاب هزینه هام حرف میزدم فقط یک آرزو داشتم که کاش هر چه زودتر آن روزی فرا برسد که من همه یک شغل داشته باشم و چون با خودم قرار گذاشتم که به سمت آرزوها و خواسته هایم انرژی مثبت بفرستم وبیشتر از قبل برایشان تلاش کنم این روایت را نوشتم تا یاداوری روزهایی شود که من صاحب شغلم...به امید رحمتت خدای من

 

نویسنده : نگار : ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روایت نوزدهم-اولین روز بهار 1393

سال نو شد خونه عمه رفتیم  و خونه کسی که دوستش دارم هم رفتیم خانمی که هیچگاه آغوش گرمش را فراموش نخواهم کرد ومن از خدا صبر برای بانو هایش خواستم ام  که چقدر نسبت به گذشته های در یاد من پژمرده تر شده بودند ما چقدر این روزها صبر تمرین میکنیم چقدر تحمل...

اما من منتظر روزی هستم که فاصله میان من  و شهر کسانی که آرزوهایشان براورده شده است از بین رفته آن روز خیلی دور نیست من این بشارت را به تو خواهم داد زمانی که چشمان همیشه پرحرفت به لبان من خیره خواهد ماند...

نویسنده : نگار : ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم