روایت های زندگی من

روایت بیست و هفتم -دل پذیر من

پاییز آمد...

کاش همه ی آمدن ها آینقدر رنگارنگ و دلخواه باشد...

همیشه در اوج ناراحتی هم باز در شش ماه دوم سال منتظر معجزه ام ...

تو هم برای من هدیه پاییزی...هدیه ایی که در دومین روزش آمدی و خدا می داند که در روز هایی که هنوز عاشق نیستم ولی با تو شکل دگر می خندم ...امیدوارم بمانی برایم یا اگر خواستی بروی رفتنت زودتر از آمدن عشقم نباشد ...

دوباره چمدان ها جمع و من عازمم برای ادامه راهی که روزی به قصد به سرانجام رساندن آغازش کردم ... اما رفیق ها این بار بیشتر خودشان شده اند دیگر مثل قدیم بریز و بپاش محبت ندارند ...راست و درستشان را سرراست نمی گویند چه زیباست این رقابت آدمیزادی! و چه زبیاتر که هنوز من را می کشانند به ادامه راه ...خوشحالم که هستند این ذخایر روزهای دست خالی بودنم ...

به هر حال...

و با هر حال...

 

پاییز مبارک...

نویسنده : نگار : ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روایت بیست و ششم - سالروزی دیگر

شاید خیلی از آدم ها معتقدند که هر کس در هر جا وبا هر گرفتاری که هست روز تولدش روز متفاوتی باید باشد ...باید پر از حس آرزو وامید و خواسته های زیبا برای آینده اش باشد...

گاهی اطرافیان با ذوق به زیبایی و بیادماندنی شدن این روز کمک می کنند...

ولی هم گاهی مثل من این روزت را کنار آدم های بی ذوق می گذرانی ولی این سبب نمی شود که پر از حس خوب نباشی...

من امروز بیست و هفت ساله شدم ...زندگی بدجوری افتاده رو دور تند ...

اما من را که دارد حسابی قوی می کند ...

تاریخ تولدم همیشه برایم زیبا بنظر می آمد ...در چند قدمی شروع پاییز هوای حسابی گرم کم کم دارد پاییزی می شود ...

خدایا امروز آرزو می کنم که روزی که خودم صاحب خانواده شدم اتفاق های کوچک شاد را بزرگ کنم .

 

خدایا امروز آرزو می کنم که بزرگترین بهانه خوب زندگی یعنی سلامتی سهم همه ی آدم ها باشد.

 

 

نویسنده : نگار : ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم