روایت های زندگی من

روایت سی و سوم - لجبازی

همیشه لجبازی برای من به عنوان یک اسلحه مطرح بوده...

وقتی حرصم در می آید...

وقتی زورم نمی رسد...

وقتی خسته می شوم ...

وقتی ناامید می شوم...

وقتی حوصله ام از زندگی سر می رود...

و خیلی وقت های دیگر که فکر نمی کردم اینقدر زیاد باشد ...

بدترین مکافات این دنیا به سر بردن با ادم های بی انگیزه و بی انرژیست

مثل به دام افتادن در یک شیشه در بسته است

نفس گیر ، کند کننده ،مایوس کننده...

می دانم بعضی عکس العمل های این وقت ها خداپسند نیست اما واکنش دیگری ندارم  یا بهتر بگویم در این مورد بی اختیارم

تنها چیزی که به دادم میرسد ...صبور بودن است ... وباور اینکه این روز ها تمام خواهد شد...ختم به خیر خواهد شد ان شاالله

من چگونه بودم برای تو؟

از خودم می پرسم

زیاد

این روزها

چگونه؟

 

 

نویسنده : نگار : ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روایت سی و دوم- دومین سالگرد روایت ها

امروز روایت های من دو ساله شد ...

امیدوارم همت کنم روایت هایم زود به زود به اینجا برسد ...

باقی همه آرزوست ...

ممنونم ازت خدای مهربانم همیشه خوش موقع ترینی...

نویسنده : نگار : ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم