روایت های زندگی من

روایت سی و ششم- وقت تمام

وقت تعطیلات بسر رسید ...عزم رفتن دوباره با کوله باری سنگین ...

انتخابم را ادامه می دهم با امید به اینکه قصه زودتر از اینها تمام می شود ...

دلم تنگ میشود اینروزها بیشتر از همیشه برای ماندن اما چه کنم که انتخاب کردم که بروم که قدرتمند تر برگردم ...

این احساس را نوشتم برای روزهایی که در خانه ام ،برای روزهایی که به این روزها فکر خواهم کرد...

خدایا من را شرمنده خودم نکن ،میدانم که با من می آیی،عزیزانم را به تو میسپارم و منتظر عاشقانه های این فصلت می مانم ....

ای بهترین نگه دارنده و ای مهربانترین 

نویسنده : نگار : ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روایت سی و پنجم - مبارک !تولدم مبارک

امروز روز تولدم هست ...

فقط اومدم تا سندی باشد برای خودم ...

سر ذوق نیستم اما ادامه می دهم حتی پراز شکایت ...

شما چاره ای بهتر سراغ دارید ...

زوری بالاتر سراغ دارید ...وقتی در بسته است ،لابد می گویید از دیوار بالا رفتن ،ولی خسته ام از مرقدرت بودم دلم می خواهد بی دادو بی داد پشت همین در بشینم شاید صاحبش راهی برایم سراغ داشته باشد ...

سرکیف نیستم ولی حالم را توی خودم سیو کرده ام ...نکند که دیران کند احوالات بقیه را ...نکند که ویروسی شود و سرایت دهد...

حول حالنا الی احسن الحال.

نویسنده : نگار : ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روایت سی و چهارم - روایت شهریوری

حیفم از این تاریخ روند و سر راست آمد که نیایم و چیزی ننویسم

که این ماه بشارت است برای رسیدن نیمه دیگری از سال

که شاید چر بار تر منتظر تو باشد

که شاید خوش تر بگذرد که شاید غیرمنتظره های رنگارنگ دل خواستنی به انتظارت نشسته باشد

که...

و دیگر بخواهم از تو  ای خدای رضا...

خدای دل امیدواران...

به حق امام هشتم ...

ای سریع الرضا ...رضایت را روزیم کن...که آرام باشم برآنچه تو برایم میخواهی...

 

نویسنده : نگار : ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم