روایت های زندگی من

روایت چهاردهم -بعد از یک ماه

روزی که آخرین مطلبم را نوشتم میدانستم ماه پر کاری را در پیش دارم  برای امتحان برای کم کاری برای خیلی چیزها غر زدم و رفتم و حالا یک ماه گذشته است هنوز خستگی امتحان آخر که دیروز برگزار شد در وجودم باقیست اما دیروز جور دیگری سخت بود روز خداحافظی با دوستانم و امروز سخت تر روز خداحافظی با مادر که یک هفته ای مهمان خانه تنهایی من بود ولی بیشتر او میزبان بود تا من...

با اینکه دلم میخواهد این روزهای درسی و دوری و تنهایی زودتر تمام شود ولی مطمئنم که دلم برای این روزها تنگ تنگ خواهد شد و شاید همه اینها خاطراتی شود که روزی برای کسی که حرفهایم را برایش نگه داشته ام بگویم و او وسط حرفهایم حتما می گوید که آن روزها کجا بود و من حتما خواهم پرسید که تو واقعا کجا بودی؟

نویسنده : نگار : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم