روایت های زندگی من

روایت پانزدهم -پادشاه زندگی من

دلم نیامد که به پاییز نگویم خداحافظت...

فصل عاشقانه هایم به سرانجام رسید اما من هنوز عاشق نشدم برای عاشقی چه لازم است نمی دانم شاید اگر میدانستم حالا عاشق بودم...

امشب باید سالروز به دنیا آمدنت را تبریک می گفتم پدرم اما حکمت خدا بر این بود تا نبینمت ...نبوسمت ...صدای مهربانت نشنوم وقتی میخواستی به من بفهمانی که برای من کادو لازم نیست اما من همیشه میخواستم به تو بگویم حرفهای اینطوری نزن خوشم نمی آید اما خدا چه خوشم بیاد و چه نیاید دستهای گرمت را از بین دستهای همیشه سردم کشید...

آنقدری وقت گیرم نیامد که برایت دختری کنم شاید چون میگفتم هنوز وقت هست...برایت از زمین عشق میفرستم پادشاه زندگیم...بابا

نویسنده : نگار : ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم