روایت های زندگی من

روایت نوزدهم-اولین روز بهار 1393

سال نو شد خونه عمه رفتیم  و خونه کسی که دوستش دارم هم رفتیم خانمی که هیچگاه آغوش گرمش را فراموش نخواهم کرد ومن از خدا صبر برای بانو هایش خواستم ام  که چقدر نسبت به گذشته های در یاد من پژمرده تر شده بودند ما چقدر این روزها صبر تمرین میکنیم چقدر تحمل...

اما من منتظر روزی هستم که فاصله میان من  و شهر کسانی که آرزوهایشان براورده شده است از بین رفته آن روز خیلی دور نیست من این بشارت را به تو خواهم داد زمانی که چشمان همیشه پرحرفت به لبان من خیره خواهد ماند...

نویسنده : نگار : ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم