روایت های زندگی من

روایت بیستم - شغل

امشب همه آدمهایی که شغل دارند اماده میشوند که فردا اولین روز کاریشان را شروع کنند ...

وقتی امشب داشتم با مادر راجع به حساب و کتاب هزینه هام حرف میزدم فقط یک آرزو داشتم که کاش هر چه زودتر آن روزی فرا برسد که من همه یک شغل داشته باشم و چون با خودم قرار گذاشتم که به سمت آرزوها و خواسته هایم انرژی مثبت بفرستم وبیشتر از قبل برایشان تلاش کنم این روایت را نوشتم تا یاداوری روزهایی شود که من صاحب شغلم...به امید رحمتت خدای من

 

نویسنده : نگار : ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم