روایت های زندگی من

روایت بیست و یکم-آخر فروردین

گفتم بیام و چیزی بنویسم این اخر فروردین نودوسه که دیگر تکرار نمی شود...بنویسم این روزها که میخواهم بخوانم درسم را جدی تر اما...وچقدر دوست جان من به یک معجزه کوچک شاید احتیاج دارد ...وچقدر خوشحالیم و در ضمن نگران یک جابجایی بزرگ ...

اما هنوز هم خیلی از عادت های به نظر خودم بد گذشته آزارم میدهد من چشم انتظار تو هستم حتی از روی بالکن خانه ام  شهر باتو بودن خانه باتو بودن را میبینم به دوست جانم گفتم این منظره تحقق آرزوهای من است و هر دوی ما کلی ذوق کردیم...این روزها خیلی از این دنیا میترسم  ولی مطمئنم که با تو جوری دیگر می شود تو که می آیی و رنگ می پاشی به لحظه های من...

نویسنده : نگار : ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم