روایت های زندگی من

روایت بیست و دوم-ممنونم رفقا

از اینکه توانستم دوست های خوبی پیدا کنم خوشحالم ولی یک چیز را این روزها مطمئنم که ادامه دوستی فقط به کم کردن انتظارات ممکن است ...به هر حال داشتن رفیق به معنی تنها نبودن نیست لااقل در مورد من اینطورست من باید برای گذران این مدت با این آدم ها و دنیایشان کنار بیایم اما خودم میدانم که وابسته نباید شوم ...شاید بعدها از هم یادی کنیم و من تنها سعی ام این است که این یاد محترم باشد.

مدیون زحمت والدین بی نظیرم هستم که امکان محترم ماندن را برایم در این شهر محیا ساختند وبرای این احساس دینم دیگر دل زدگی کافیست ...باید برخیزم تا تصمیماتم فقط یک شور سال نویی نماند باید فراتر روم به خودم قول دادم تا قدر روزهایم را بدانم تا بعدا دیگر شرمنده وبدهکار لااقل خودم نمانم...

ممنونم رفقای شهر دورم ...ممنونم که من را دوباره جان دادید...ممنونم که من را هرروز بیشتر به خودم بر میگردانید ...شماها تجربه های روزهای فراموش نشدنی من هستید...ممنونم که من را به مبارزه دعوتمی کنید...از خدا میخواهم که هر روز سرسخت تر و امیدوارترتان کند چرا که شما آینه ی مقابل چشمان منید.

نویسنده : نگار : ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم