روایت های زندگی من

روایت بیست و پنجم - امیدوارم و سعی میکنم نترسم!

من هنوز امیدوارم ...

این تنها سرمایه ام هست...که اگر نباشد دستانم خالیست...

من هنوز تمرین می کنم که قوی تر شوم ...که روزهایم را زندگی کنم ...

فکر خیلی چیزها اذیتم می کند که شاید روزی که از آ نها با امید به خدا بخیر گذشتم همه را بنویسم...

سه هفته دیگر امتحان مهمی در پیش است که بعد آن انشاالله نصف می شود همه دلهره ها...

اما نصف دیگر آن باقی است...

باید نترسم ...

باید با قدرت بالای سر زندگیم بایستم...

رحمت خدا پاداش صبر و حوصله ام خواهد بود...

خدایا من از رحمتت نا امید نیستم ...

تو تنها خدای خواسته های مادی ام نیستی ...بین من ودلم هستی ... آرامش و تحمل از تو میخواهم...

نویسنده : نگار : ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم