روایت های زندگی من

روایت بیست و هفتم -دل پذیر من

پاییز آمد...

کاش همه ی آمدن ها آینقدر رنگارنگ و دلخواه باشد...

همیشه در اوج ناراحتی هم باز در شش ماه دوم سال منتظر معجزه ام ...

تو هم برای من هدیه پاییزی...هدیه ایی که در دومین روزش آمدی و خدا می داند که در روز هایی که هنوز عاشق نیستم ولی با تو شکل دگر می خندم ...امیدوارم بمانی برایم یا اگر خواستی بروی رفتنت زودتر از آمدن عشقم نباشد ...

دوباره چمدان ها جمع و من عازمم برای ادامه راهی که روزی به قصد به سرانجام رساندن آغازش کردم ... اما رفیق ها این بار بیشتر خودشان شده اند دیگر مثل قدیم بریز و بپاش محبت ندارند ...راست و درستشان را سرراست نمی گویند چه زیباست این رقابت آدمیزادی! و چه زبیاتر که هنوز من را می کشانند به ادامه راه ...خوشحالم که هستند این ذخایر روزهای دست خالی بودنم ...

به هر حال...

و با هر حال...

 

پاییز مبارک...

نویسنده : نگار : ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم