روایت های زندگی من

روایت سی ام - عجب! مادرم

در عجبم از این روزگار...

هنوز برای قضاوت زود است فقط میتوانم نقش شاکی را داشته باشم ولی منتظرم تا عاقبت بخیری...عابقتی که به خیری آن از طرف او امیدوارم ...

فردا روز مادر است ...

اینجا که آمدم شاهد احساس های گوناگون از طرف مادران دوستانم بودم ...شاهد سفارشات تلفنی و یا قربون صدقه های تلفنی و یا بحث های تلفنی ...

مادران دنیای عجیبی دارند ...خواه سخت گیر  یا احساساتی بلاخره به دنبال هل دادن فرزندانشان به دنیا بهترین ها هستند ...

برای من که مادر نیستم مادری یعنی حس دوباره متولد شدن وفرصت یکبار دیگر همراه با کودکم قد کشیدن ...از ته دل خندیدن ...بی بهانه گریه کردن ...بلند بلند فکر کردن ...دویدن ...جیغ زدن ...لج کردن ...

امیدوارم  این بهانه ها را روزی بدست آورم ...من هنوز  به پایان خوش امیدوارم ...

 

نویسنده : نگار : ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم