روایت های زندگی من

روایت سی و یکم-صدای باران

از تو نمی شود ناامید بود،

نمی شود تو را داشت و آرزو نکرد،

مثل امشب ... صدای باران ... وسط گرمای تابستان ...

چه کسی می گوید که غیر ممکن آرزو نکن،

بد انصافم ... خوب می دانم ...چشمم گاهی می ماند به دست های تو ولی،

یکدفعه دلخوشی را می اندازی وسط زندگی...

نمی توانم که دوست نداشته باشم ادامه زندگی ام را ،نمی توانم که باز کردن این بسته غیر منتظره منصرف شوم ،حتی اگر رفتن به امامزاده کار هر هفته ام شده باشد...

از جملات من به سادگی نگذر،من به رحمتت هنوز امیدوارم.

نویسنده : نگار : ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم