روایت های زندگی من

روایت پنجم- ذوق

کوچکتر که بودم  فکر کردن به آینده برایم کلی ذوق داشت ... نزدیک شدنم به نگاری که همیشه آرزو داشتم همراه با کلی تشویق و لبخند رضایت دیگران بقولی احساس ذوق مرگی به آدم می داد...

بزرگتر که شدم معادله ها کمی بهم ریخت ... دیگر دو دوتای من به راحتی کوچکی چهارتا نمی شد.

کم کم ذوق جای خودش را به ترس داد... ترس از آینده

تا حالا عبارت "توی ذوقم خورد" را زیاد شنیدم ولی این روزا بیشتر از شنیدن ست حسش می کنم ...واقعا تو ذوقم خورده؟

نویسنده : نگار : ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم