روایت های زندگی من

روایت هفتم - خانه امن

همیشه فکر می کردم 25 سالگی خوشایندترین سال زندگی هر انسانی است اما درست حالا که تقریبا یک ساعتی است که 25 سالگی من تمام شده است باید بگویم : نه!

25 سالگی را غمگین تر از هر سن ذیگری گذراندم وقتی زلزله بزرگی خانواده ام را لرزاند نگه دارنده سقف زندگیمان را با خودش برد و من آنجا بود که فهمیدم معمار خانه یمان را از خودمان محکم تر ساخته است .

این روزها بقول نویسنده ای همه خانواده ی من نگه دارنده سقفی هستیم که یک روز فقط دستهای پرقدرت تو... عزیزترینم...پدرم نگه می داشتی...به یادم می آید آن خاطراتی که هنوز برایم رنگ دارد گرچه تو با رفتند همه رنگ ها را بردی .  همیشه کیک تولدم با دستور ویژه تو خریده می شد امشب کسی کیک نخرید شمعی فوت نشد عکسی گرفته نشد وگرنه بغض هفت ماهه ام سیل به راه می انداخت خواستم  بیایم به غار تنهاییم و برای شب به دنیا آمدنم یک آرزو کنم  و آنکه خدا از یادم نبرد تو را بیشتر از همیشه دارم.

از فردا من نگار 26 ساله ام با کلی حس های منفی که برای بهتر شدنش هنوز رویای می سازم ودل به رویاهایم می سپارسم و با یک دنیا خدایا بشود  خدایا بشود  زندگی می کنم شاید و ایمان به جمله عمه جان که دیروز می گفتند "نگار   عمه   آدم اگه از یه پهلو زمین بخوره از پهلو دیگه بلند میشه و ادامه میده"

صبح می شود بیدار می شودم مدتی روی تخت می نشینم هنوز جسمم سالم است روح ام نه اما...می گویند هر صبح یه معجزه است ...به امید زندگی که قراره بسازم برمیخیزم من مسوول هستم شاید بیشتر از گذشته... خدایا بیشتر از همیشه به من فکر کن ...من را به خانه امنم برسان حتی اگه همه پل هایی که به آن می رسد ویران شده باشد.

نویسنده : نگار : ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم