روایت پنجم- ذوق

کوچکتر که بودم  فکر کردن به آینده برایم کلی ذوق داشت ... نزدیک شدنم به نگاری که همیشه آرزو داشتم همراه با کلی تشویق و لبخند رضایت دیگران بقولی احساس ذوق مرگی به آدم می داد...

بزرگتر که شدم معادله ها کمی بهم ریخت ... دیگر دو دوتای من به راحتی کوچکی چهارتا نمی شد.

کم کم ذوق جای خودش را به ترس داد... ترس از آینده

تا حالا عبارت "توی ذوقم خورد" را زیاد شنیدم ولی این روزا بیشتر از شنیدن ست حسش می کنم ...واقعا تو ذوقم خورده؟

/ 3 نظر / 9 بازدید
نغمه

سلام دوست من، ممنون که کلبه من سر زدی.... خوشحال میشم که باز به کلبه ام بیایی و از خودت برام یادگاری به جا بگذاری.[گل]

تنها در گورستان

سلام . داری با خودت چیکار می کنی؟ اولش که بی حوصله... حالا هم تو ذوق خوردگی؟ باید اعتراف کنم این مسائل واس هممون پیش میاد. اما باید حواسمون رو به چیزهای دیگه پرت کنیم. میدونی به چی؟ چیزهایی که سر ذوق میارتمون.

nobody

ميداني ... !؟ به رويت نياوردم ... ! از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما " فهميدم پاي " او " در ميان است ...