روایت چهاردهم -بعد از یک ماه

روزی که آخرین مطلبم را نوشتم میدانستم ماه پر کاری را در پیش دارم  برای امتحان برای کم کاری برای خیلی چیزها غر زدم و رفتم و حالا یک ماه گذشته است هنوز خستگی امتحان آخر که دیروز برگزار شد در وجودم باقیست اما دیروز جور دیگری سخت بود روز خداحافظی با دوستانم و امروز سخت تر روز خداحافظی با مادر که یک هفته ای مهمان خانه تنهایی من بود ولی بیشتر او میزبان بود تا من...

با اینکه دلم میخواهد این روزهای درسی و دوری و تنهایی زودتر تمام شود ولی مطمئنم که دلم برای این روزها تنگ تنگ خواهد شد و شاید همه اینها خاطراتی شود که روزی برای کسی که حرفهایم را برایش نگه داشته ام بگویم و او وسط حرفهایم حتما می گوید که آن روزها کجا بود و من حتما خواهم پرسید که تو واقعا کجا بودی؟

/ 7 نظر / 4 بازدید
شبگرد

سلام دوست خوبم خیلی کار خوبی میکنی روایت زندگیتو مینویسی منم دوست داشتم میتونستم بنویسم [خنثی] منم یه وبلاگ دارم بهم سربزن دوست داشتی باهم هم تبادل لینک میکنیم[گل]

تنها در گورستان

سلام. جای مادرت خالی نباشه. خوبی؟ خسته نباشید از یک ماه پرکار . به جمع معتادان نت خوش اومدی باز :) زود به زود بنویس

nobody

سلام عزیزم... خسته نباشی... میدونم که نت و دوستای مجازی هیچوقت جای خانواده رو پر نمیکنند،اما برای رسیدن به هدفت،باید سعی کنی این سختی ها رو تحمل کنی... موفق باشی...[گل]

nobody

دلم تنگـ می شـود گاهـی ! برای ِ ... یک « دوستت دارم » ِ سـاده ! دو « فنجـان قهــوه ی داغ » سه « روز » تعـطیلی در زمسـتان ! چـهار « خنـده ی بلنــد » و پنــج « انگشـت » ِ دوست داشتـنی ...!

شقایق

سلام.خسته نباشی. خوش اومدی.جای مادرت خالی نباشه. امیدوارم زود زود بنویسی