روایت بیست و سوم - زنده گی

اینکه تصمیم درستی است باز هم نمی دانم فقط می دانم که تنگ می شود نفسم در خانه بدون پدر... از کسانی که فکر می کنند چون کاری بدست آنها انجام میشود پس همه ی کارهای دنیا را می توانند انجام دهند حتی فکر کردن به جای بقیه حتی گاهی دوست دارن سکان مغزت را هم در دست بگیرند و بجای تو درست و غلط همه چیز را تشخیص دهند اگر موفقشان بودی فبها ولی اگر نبودی برو چرا آمدی...

من اجازه نمی دهم دنیایم را با سایه ی سنگینشان سیاه کنند ...اینبار هم با دلی شکسته میروم باشد که دوباره امیدوارانه تر برگردم ...من به خودم قول داده ام زندگی را...

/ 4 نظر / 12 بازدید
girl m-d

سلام وب خوبی داری مایل به تبادل لینک بودی خبرم کن[نیشخند]

شقایق

هر لحظه زنده بودن معجزست دوستم

پیچک

چی شده نگار جونی؟[ناراحت][لبخند][لبخند][لبخند]

تنها در گورستان

سلام دوست قدیمی . حالت چطوره؟ :) رسیدن به خواسته هات نزدیکه ها. خبر داری؟ [گل]