روایت چهارم - بی حوصلگی

وقتی به وبلاگم سر می زنم وچشمم به مطالب تازه نوشته شده ی وبلاگ های دیگر می افتد حس می کنم چقدر نویسنده اند این دیگران ...چقدر زیبا می نویسند از دلواپسی...از آینده ...از دلخوشی ...

اما من بی حوصله ام این روزاها به شدت ...به غلظت...

بی حوصله ام برای زندگی کردن حتی گفتن از زندگی حتی جواب دادن به پیام های دوستان حتی وقتی طوری رفتار می کنم که کسی نفهمد که بی حوصله ام  راستش هیچ کس هم نمی فهمد فقط می پرسند: نگار  بی حوصله ای ؟.

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
تنها در گورستان

سلام. تازه وارد هستی اما خیلی خوب و گیرا می نویسی. طوری که با خودم میگم شاید قبل ها هم صاحب وبلاگی بوده... امیدوارم موفق باشی و قدر اینجا رو بدونی [گل] من که سال هاست با گورستانم زندگی می کنم.

گیتا

نوشتن سخته وقتی بی حوصله باشی وقتی نتونی به کسی بگی که چته که وقتی نخوای با کسی حرف بزنی... سخته گفتن حس درونت!